تبليغاتX
برگی بر باد
برگی بر باد

برگی حیرون در مسیر متلاطم باد

HOMEPAGE E-MAIL BLOGSKIN

مرگ

پنجشنبه 1385/09/30-11 بعد از ظهر -کودک فهیم

 

 

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پائيز نسپرده ايم
چو گلدان خالي لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم ....

 


ناصر عبداللهي خواننده موسيقي پاپ ايراني ده روز پيش از رسيدن به سن 36 سالگي در تهران درگذشت

لینک ثابت |

برگی بر باد84

دوشنبه 1385/09/27-8 بعد از ظهر -کودک فهیم

 

 

هنوزم

هنوز  زیرِ بارون‌ِ صدات ،
 یکی‌ چشم‌ انتظارِت
 یکی از تبار افسانه ها
 بی‌تو اما با تو تا آخرشه
 
 برای‌ من‌ تولّدی دوباره‌ باش‌ ! 
  روزگارُ سیاه مرا چاره‌ باش‌ !
 
 بی‌تو کلیدِ طلای رو نمی خوام !
 پِلک‌ِ تَرِ پنجره‌ها رو ‌ وا نمی خوام‌ !
 اگه‌ فانوست‌ُ روشن‌ نکنی‌ ،
 این‌ شب و ‌ فردا رو نمی خوام‌ !  
 
 یه‌ بغض‌ِ دلشکسته ‌راه‌ِ صدامو بسته‌
 گریه من ‌‌ بیتو که درمون نداره  !
 
 زخم‌ِ سیاه‌ِ روزگارمو چاره‌ کن‌ !
 دستای‌ خالیمو‌ُ پُر از ستاره‌ کن‌

لینک ثابت |

پنجشنبه 1385/09/23-9 بعد از ظهر -کودک فهیم

 

 

دوباره می سازمت وطن

ستون به سقف تو می زنم

اگرچه با استخوان خویش

 

 

فردا همه با هم

اصلاح طلب

 

 

اگر من برخیزم

                تو برخیزی

                           همه برخیزند.....

 

برای کمک به ایران دست به دست هم می دهیم.

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت |

انتخابات2

پنجشنبه 1385/09/23-9 بعد از ظهر -کودک فهیم

 
 
 
برای شهری که زنده است

سخن کوتاه است و فرصت هم اندک. از اين روزهای حساس هم در سرنوشت آدم ها بسيار رخ نمی نمايد. من اين را با شما که نسل جوان هستيد می گويم. با هم مروری مختصر کنیم که با خود چه کردیم در این سال ها.

جامعه ايرانی انقلابی کرد و پانزده سالی درگير نتايج آن بود. در آن پانزده سال یک باره جمعيت تکان بزرگی خورد. دو میلیون از کشور رفتند. سه میلیون افغانی و عراقی وارد کشور شدند. آب ساکن جمعيت که با رشدی حدود یک ممیز هشت بالا می رفت، همه همديگر را می شناختند. مانند همه جوامع مدرن بودیم از این جهت، ناگهان متلاطم شد. از آن سی و چند ميليون که زمان انقلاب زنده بودند و سنشان ايجاب می کرد در نتيجه موثر بودند در انقلاب، ده ميليونی مردند به طور طبيعی. نزديک سی ميليون چهره تازه وارد صحنه شدند [فاصله سنی هجده به بالا]. چنين آش شله قلمکاری می جوشید که لای در باز شد و دوم خرداد ساخته شد و همه را گيج کرد.

عجب آشی شد. آن ها که در پختنش دست داشتند و بالای سر ديگ بودند و در بيش تر سال ها هم آشپز [یواشکی بگویم مثل آقای هاشمی رفسنجانی که قديم ترين موثر حاضرست] در تحليل اين آش ماندند. چه برسد به حسن آقا که اصولا در عمرش رای نداده و همان انتخابات دوم خرداد را هم تحريم کرده بود، گرچه بعدش دو سه ماهی شد از علمداران دوم خرداد. سرنوشتش و اثرش را بعد می گويم.

همه از هيبت آشی که درش در دوم خرداد برداشته شد به حيرت بودند. حيرت زده تر از همه محمد خاتمی که اصلا تا سه روز پیش در کتابخانه ملی پیپش را می کشید و گمان نداشت چنین می شود.

نسل جوان باورش نبود که می شود. اما شده بود. جالب این گونه حوادث در ژستی است که حضرات خودخواه بعدش می گيرند. آن يکی می گويد من دعا کرده و از خدا همین را خواسته بودم. ديگری می گويد در تحليل های خود انفجار را پیش بينی کرده بودم [ آخر ايشان بيست و هشت سال است که هر روز انفجار پيش بينی می کند، لابد بالاخره یک بار درست در می آید تازه اگر بتوان دوم خرداد را انفجار نام نهاد]، سومی از آن پس در نوشته های خود مدام نوشت " حرکت توفانی ما در دوم خرداد به بيراهه رفت، دوم خرداد مصادره شد" کسی هم از وی نپرسید کجا قبل از دوم خرداد گفته و نوشته بودید که مردم حرکت توفانی می کنند. يا نوشتيد و گفتید و از مردم خواستید حرکت توفانی بکنند. کسی از کسی نپرسید اين ادعا که تو داری مستندش کجاست. کیست که در انتخابات خرداد 76 به مردم توصیه کرده بود به رای دادن [ من آرزو دارم که اگر کسی از گروه های سياسی هست خود را معرفی کند و بر اطلاعات ما بیفزاید]. دوم خرداد واقعيتش اين است که بروز احساسات دلخوشانه [نه خرد دور انديش] مردم ايران بود که ناراضی از وضعيت آن نوزده بيست ساله، تغيير می خواستند. از هر طیف و گروهی هم بودند، از همه کمتر مخالف و هواداران براندازی نظام.

ديگی که چنين ناگهانی بر سر آتش رفت، اصلا شناختنش کاری بزرگ و غیرممکن بود. عمل کردن به سازش عملی نبود. در فاصله کوتاهی کف کرد. حرکت هایش پشت صحنه اش به ترور رسيد. جان عزيز آن [داریوش و پروانه، محمد و پوینده، حتی پیروز دوانی و مجید] اعلاميه ای بود که صادر شد. دستگاه اطلاعاتی که مانند گا گ ب زمان گورباچف احساس کرده بود ای وای دارد درها باز می شود و وای اگر برملا شود که چه کرده ایم، به دستپاچگی افتاد. درایتی که در سر گورباچف بود که زودتر از موعد دشمن را بیدار نکند و به خشونت وادار نکند در جمع ما نبود و نيست. یکباره اين احساس در مقالات ما جوشید که میتوان داد تاريخ را از ابتدا تا امروز را گرفت. از ميان وحشت زده ها که خود می دانستند کارنامه شان تا چه حد آلوده است، سعید شان احساس کرد از همه باغیرت ترست و دست به همان کارها زد که پانزده سالی است در روسیه می زنند. تازه ترس گاک ب روسی را پوتین ريخته که بابا خبری نیست و هنوز هم دست داریم که مامور دهان لق را در لندن بکشیم . تازه بیشتر سران حزب و کا گ ب به ثروت های میلیاردی رسيده اند اما هنوز روسيه سرزمين مافيا و گانگستری است. اما ايران رفت که از دل دوم خردادش عدالت جوئی احساساتی در نهايت زاده شود. به خونبهای آن سعید عزیزشان این سعید عزیز هم در خیابان بهشت بر آسفالت افتاد.

باری نگویم که چه شد که همه می دانند و داستان امیدواران است و نوشته خواهد شد به سالیان هم. آش جوشید. مدعیان تازه ای که از دوردست ها برای دوم خرداد پیدا شده بود با آنتن های بلندی که صدا و تصويرشان را به داخل کشور می رساند. بی اثبات برادری در طلب ارث به شعار مرگ برخاتمی رسیدند کسانی هم در داخل به شعار عبور از خاتمی. هنوز پله اول را برنداشته همگان در سرهوای پله چهلم کردند که اتفاقا خوش جایگاهی است اگر امکان پذير باشد.

از دل اين مرگ برخاتمی. اول از همه ماجرای انتخابات دومين دوره شوراها بيرون زد. خوب جائی بود. چرا که مردم تهران بدون هندل هم حرکتی نمی کردند از بس که جناب اصغرزاده در آن شورا خرابکاری کرده بود و چهره ای از اصلاح طلبی به نمايش در آمده بود که همه به دل آشوب دچار شده بودند. مردم تصور داشتند شورا می رسد و کرباسچی برمیگرداند. به نظرشان آقای نوری و حجاريان هم برای همين در شورای شهر تهران بودند اما نگو که هیچ سری بی سودای ریاست نیست. هنوز هم آقای الياس نادران معاون سابق سپاه وقتی می خواهد عليه اصلاح طلبان حرف بزند میگوید اینها می خواهند آن ماجرا را تکرار کنند. حق هم دارند و جناح راست لازم نبود زحمتی بکشد و همین طور تحريم کنندگان هم لازم نبود خود را به ناراحتی دچار کنند، خود به خود مردم تهران دیگر رای نمی دادند و همه داستان هم در شورای شهر تهران می گذشت که شهردارش می تواند سیصد میلیارد تومان بدون سند هزینه کند – که احمدی نژاد کرد – وگرنه در بقیه شهرها که همه هشتشان به نه بدهکارست و امکان تکانی نیست و نه دعوائی. در اين موقعيت حزب مسجد [نامی که چمران و حدادعادل داده اند به حزب پادگانی] وارد کار شد و خیلی ساده بازی را برد با پانزده در صد آرا. نه احتياج به دوپینگ شورای نگهبان شد و نه هیچ کار دیگری. مجلس ششم هم ناظر اين انتخابات بود و حتی به ملی مذهبی ها هم اجازه داد. صحبت از انتخاب محسن سازگارا یا عزت الله سحابی و با بازگرداندن غلامحسین کرباسچی به عنوان شهردار تهران بود. اما دوستان سر بی صاحب می تراشیدند و مردم تهران رو گردان شده بودند از رائی که یک نفر به نام ابراهيم بتواند بدان سادگی تباهش کند و حق هم داشتند. اما چیزی را که کسی پیش بینی نمی کرد این بود که حزب پادگان برای شهرداری نه از کسانی که می شناختند و آماده بودند مانند زواره ای و حبیبی و بادامچیان و آل اسحاق و میرسلیم، بلکه از تکه ديگر کيک انتخاب می کند.مگر نه که بعد از دوم خرداد معلوم شده بود که نسل انقلابی از جمله با هاشمی حرف ها دارد. پس کسی را انتخاب میکنیم که همان حرفها را بزند. جسور و بی پروا. کسی که هيچ تعهد به هیچ جناح و گروهی احساس نمی کرد و نمونه کسانی بود که به آنها می گویند سنگ. نه چیزی می شنود و نه چیزی جز خود می بیند. فقط برای شکستن خوب است اما دریغا از ساختنی.

احمدی نژاد وقتی در شهرداری تهران نشست. کار به جای جالب افتاد. شهرداری تهران که از زمان کرباسچی شده بود ويترین کارآمدی نظام و عمليات مردمی و فرهنگی ناگهان دست گروهی افتاد که برنامه مشخصی داشت: دور ريختن برنامه و جمع آوری پول و تقسيم به بهانه های مختلف بين مردم . هياتی و نذری خوری. صندوق آماده و دل بی رحم. بسم الله. جناح راست هم بدش نیامد چون آماده می شد که همین ريتم را در مجلس هم پیاده کند. کردند و شد. مجلس را هم گرفتند. و رسيدند به رياست جمهوری و همين شده است که می بينید و می دانید. اینک از دل آن آش دوم خرداد که سرد شده اش وقتی که ضرب شد در شعار تحريم، خوراک عجيبی به دست آمده است که عطر و هیبتش دنيا را گرفته ، امروز روز نماينده و مظهر ايرانی شده است آقای احمدی نژاد که عکس و تفصيلاتش همه جا هست و مرد سال هم ممکن است بشود. هم اکنون همايش هولوکاستش کار صد بمب اتم کرده است و باش تا حاصلش به بار نشیند. ما که نتوانستم منادی گفتگوتمدن ها باشیم و کار کوروش را تکرار کنیم. اما خرابکاری که می دانیم. همدستی با مقتدا صدر و برپائی همایش هولوکاست که میدانیم.

حالا اين شده چهره ايران. طبقه متوسط ناراضی است طبیعته . در هيات دانشجو فرياد می زند. در هيات کارمند دولت گرچه پول بيش تر میگیرد اما می داند که بی ارزش شده. می داند سرش کلاه رفته . می داند سنگک سیصد تومان است.

حالا ای طبقه متوسط چه می خواهی بکنی. يک طرف کسانی ايستاده اند و میگویند معلوم است بايد رای نداد و به مشروعیت رژيم کمکی نکرد. یک طرف ما ايستاده ايم و می گوئیم رای بدهید و اشتباه شورای دوم و مجلس هفتم ودولت نهم را جبران کنید که انسان عاقل از گذشته درس می گيرد. از کامنت های نوشته پيش هم بر می آید که بعضی آماده اند حرف ما بشنوند و بعضی هم نه.

طبیعی هم هست. اما خوب است بدانيد که هر نسل، ده بار امکان اين پیدا نمی کند که اشتباه خود و ديگران را جبران کند. چنان که نسل ما چنین فرصتی نیافت و دارد می رود. اما چند سئوال کوچک :

شما که در دادن رای عادی مشکل دارید. می خواهید برای اصلاح وضع جامعه مان چه کنيد. آيا حال انقلاب و مقابله با ده ميليون بسيجی را دارید. یا منتظريد که بچه های انگلیسی و آمريکائی اين مهم را به عهده بگیرند. با تفنگ وارد شوند و برای ما دموکراسی بیاورند و مهم تر از آن به ما دموکراسی هم نیاموزند. چون اگر تصمیم بگیرند بیاموزند متهمشان می کنیم به همدستی با جمهوری اسلامی. ما را بی توجه به اين که مانند عراقی ها هستیم اما به معجزه ای مانند آلمان و ژاپن کنند. بيايند در ايران کشته شوند که شايد شما به سينمائی و آزادی و مدرنیزم برسيد.

اگر این دومی است به نظر می رسد بهترست سی سالی صبر کنید که مانند ويت نام اين فاجعه از یاد افکارعمومی آمريکا برود و یکی مانند جورج بوش پيدا شود و آن حلقه محال را به جنبش درآورد، شايد هدفش ايران باشد. البته اگر در آن زمان از نفت و گاز ايران چیزی مانده باشد که بیارزد. وگرنه سودان است و دارفور.

پاسخ ديگر به کسانی است که نوشته اند بگذارید خراب شود چون خرابی از سر بگذرد آب می گردد. اين از آن شعارهاست که برای انشا خوب است مانند همان البته واضح و مبرهن است که علم... روزگاری یک جوان مالزيائی که شاگردم بود و در تهران ادبيات فارسی می خواند. شنيده بود که خواندم با سوز "خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش/ بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر" گریبان من گرفت که چه خوشی دارد آدمی که همه دارائی اش را باخته و به روز سیاه نشسته، اما چندان معتاد قمارست که مانند داستایوفسکی آرزو دارد سکه ای در جو پیدا کند و باز پای میز برود. این بدبخت است چه خوشی دارد. جز خنده چه می توانستم به تازه زبان آموخته ای چون او تحويل بدهم فقط گفتم اين مفاهيم برای اجرای لغت به لغت نیست. مفهومی کلی در دل آنست که همان داستایوسکی می داند. حالا حکايت ماست. چه خرابی، کدام آبادی.

کس دیگری نوشته آن چه در سوم تیر رخ داد به نفع ما بود چون که احمدی نژاد آنقدر خرابکاری میکند که جمهوری اسلامی را ويران میکند. این هم از آن شعارهاست. هیچ چنين امکانی نيست. هم الان چند ترمز برای او کار گذاشته شده. هم اکنون نمی گذارند با دانشگاه آزاد هر کار بخواهد بکند. هم اکنون قوه قضاييه به او اجازه نمیدهد که همه رقیبایش را به عنوان دزد بيت المال بگیرد. دور و بری های احمدی نژاد خيلی جسورتر و تندروتر از اين هستند که عمل می کنند اما اجازه به آن ها داده نمی شود و از همین رو تعداد سخن های معنا که میگوید و امکان اجرا نمیباید بیش از بیش است. پس امکان آن که احمدی نژاد مخالفان را به آرزو برساند نیست. اما او می تواند وضعیت ایران را سال ها عقب ببرد. جوانان حاضر در روستاها و شهرهای کوچک را با فروش آینده آن ها به خود جلب کند. می تواند همان کار پوپولیست های جهان را با پول نفت انجام دهد و کشور را روز به روز تبه تر کند. سمی که به آرامی در جان جامعه فرومی ریزد.

آیا آماده چنین سرزمینی هستیم.

به قول حریفی انجام ندادن کار، کاری است که همه بلدیم. اگر راست می گوئید برای وزن کردن همفکرانتان پیشنهاد انجام کاری بدهد تا ببنيم ميزان نفوذتان چقدرست. به شرطی که تقلب نکنیم ها. مانند آن گوینده خوش صدا که پارسال شنيدم پيشنهاد کرده بود ساعت دوازده شب جمعه مردم لامپ های خانه را خاموش کنند. و در لحظه موعود گزارش ها پخش می کرد از کسانی که می گفتند سعيدجان مبارک باد این پیروزی. تهران. چه تهرانی ... خاموش... مانند شهر مرده هاست. خاموش...

به نظرم باید آماده شویم برای زندگی در شهرواقعی و نه باسمه ای و دکوری. شهری که زنده است.

لینک ثابت |

چرا بايد رای داد

چهارشنبه 1385/09/22-7 قبل از ظهر -کودک فهیم

 
 
 
چرا بايد رای داد*

از جمله دردها که ما در جوانی از بزرگ تر ها به ارث بردیم و به همين درد نسل ما لایق انتقادها شد، اين بود که نگاهی صد در صدی [اوج بدانديشی] به مسائل جامعه و سياست در جانمان، در استدلال هایمان و در حرکت ها و بی حرکتی هایمان بود.

وقتی در سال 1355 ماجرای حزب رستاخيز به گوش ها رسيد. بعض افراد متفکر در گوش ما خواندند که شاه قصد دارد فضای سياسی را باز کند. صاحب اين قلم در همه سال های اخير از امثال روزنامه کيهان دشنام شنيده چرا که در آن سال به شوق آمده برای اولين بار در عمر خود اعلام داشت که رای می دهم و در مقاله ای هم اين را نوشتم و به همه توصيه کردم که رای بدهند.

حالا بيائيد با خود تجسم کنيم که اگر شاه آن بازی "فضای باز سياسی " را تا آخر ادامه داده بود. یعنی همان طور که قول داده شده بود برای هر حوزه انتخابيه حزب سه نفر را نامزد می کرد و مردم کاملا آزاد بودند که از بين آن ها يکی را انتخاب کنند. در شباهت صوری به همان روشی در کشورهای مردم سالار مثل آمريکا رايج است و دو حزب نامزدها را از صافی خود می گذرانند و معرفی می کنند و مردم عملا مختارند که از بين نامزدهای دو حزب يکی را به نمايندگی مجلس و رياست جمهوری انتخاب کنند. اما در آن سال همين که معلوم شد در چند حوزه مانند تبريز و همدان، چند تائی که ساواک نمی پسندید از چهره های با سابقه نظام جلوترافتاده اند و دارند بازی را می برند، ساواک وارد شد و خلاصه همان شد که قبلا بود. اما فرض محال که محال نيست. می توان پرسيد اگر چنان نمی شد. و اگر اکثريتی از مردم هم مانند من رای می دادند و در سال 55 مجلس آزادی نماينده خواست های مردم تشکيل می شد، آيا بهتر نبود.

در آن روزگار تنها امری که باعث شد تا طبقه متوسط شهری، در آن انتخابات شرکت نکند اين استدلال بود که هر عملی که رژيم استبدادی را تقويت می کند نبايد کرد. کسی هم نمی گفت که شرکت کردن يا نکردن در انتخابات چه می تواند به استفاده و یا به زيان نظام وقت انجام دهد. با همين نگاه صد درصدی، اکثر طبقه متوسط که بايد تصميم گيری به جایش وضعيت کشور را روشن کند، انديشه اصلاح در سر نداشت. رای نداد. نظام هم نشان داد ظرفيت چنین ظرافت هائی ندارد و همه کار را زمانی می کند که آب از سر گذشته است.

جلوتر بروم، از دوران مشروطه نيز چون نیک به دوران بنگریم. مراجع و ماخذی که بايد طبقه متوسط را به حرکت در می آوردند در همان نقطه بودند که مرد بزرگ ميزرا جهانگير خان شيرازی[ مدير صور اسرافيل] شهيد بزرگ قلم، در شماره دوم نشريه خود بدان متوهم بود. او نوشت احاد مردم ايران تک تک با تمامی وجود خواهان حريت [بخوانيد آزادی ] شده اند.

اين توهم، وقتی کاملا توهم است و واقعيت نيست که بدانيم در آن زمان نود و هشت در صد مردم ايران بی سواد بودند و "حريت" به گوششان هم نخورده بود. بگذريم که هنوز بعد از صد سال هنوز نمی توان گفت تک تک احاد ايران خواهان حريت هستند. برای اين که گمان بد نکنید بگويم که به نظر من اين مجامله را با هيچ جامعه پيشرفته ای هم نمی توان کرد. کدام جامعه است که واقعا آزادی برای تمام مردمش تک به تک دارای چنان اهميتی باشد که ميرزا جهانگير خان تصور کرده بود. يک سوی اين توهم همان است که جان نازنين صور اسرافيل را تبه کرد، اما زيان ديگرش اين است که آدميانی که چنين می انديشند حق دارند بر اساس اين پندار مثلا استدلال کنند که نبايد به چيزی کمتر از صد رضايت داد. درست هم هست واقعا اگر مردم جامعه ای تک تک تمام حواستشان آزادی باشد و حکومتی و يا گروهی آنان را از آن آزادی محروم کند، البته که اوضاع فوق العاده شکننده است و بايد منتظر ماند که به وزش نسيمی دگرگون شود.

اما اين ها که در عالم واقع نيست.

داستان طبقه متوسط ما و فرهيختگانش به ماجرای حريف بلغاری رضازاده که با نام قطری در مسابقات آسيائی شرکت داشت می ماند. بدان می ماند که وزنه برداری از بلند کردن وزنه 250 کيلوئی [ مثلا] ناتوان نشان دهد، در دفعات دوم و سوم هم نتواند آن وزنه را بلند کند، اما وقتی باز فرصتی برای او پيدا شود مربی دستور دهد که حالا 350 کيلو بردار. آيا اين شرط عقل است. يا درست تر اين که اگر 250 کيلو نشد وزنه 225 کیلوئی طلب شود.

طبقه متوسط ايرانی در دوم خرداد رائی داد و گروهی را به ميدان فرستاد، وزنه 250 کليوئی برداشت. جامعه [ که عبارت است از مردم و حکومت] همان وزنه را نتوانستند به سينه بکشانند. تحمل اصلاحاتی که در سال اول و دوم دولت خاتمی خود را نشان داد، به خود دروغ نگوئیم، از عهده مان بيرون بود. آقای خاتمی [وقتی که ماجرای وزارت اطلاعات و نوار معروف پيش آمد] وقتی که صد نشريه تعطيل شد و آب از آب تکان نخورد، وزنه کوچکتری طلب کرد. به جای دکتر مهاجرانی و آقای عبدالله نوری، جناب مسجدجامعی و جناب موسوی لاری را به ميدان آورد، کرباسچی نشد مرتضی الويری را در شهرداری نشاند. مردم در انتخابات سال هشتاد نشان دادند که به خاتمی اعتماد دارند، اما فرهيختگان صد در صدی چه نکردند.

جالب آن است که کسانی که بنا به اسناد معلوم در دوم خرداد سهم و نقشی نداشتند و تحريم کرده بودند مانند همه سال ها، و بعد از آن که شور مردم را ديدند، بعد از دوم خرداد به ميدان در آمدند، با پذيرش ناسزای همراهان خود اصلاح طلب شدند، به فاصله کوتاهی [ همزمان با تجربه ای که گفتم و محدوده زمانیش به آخرای دوره اول دولت خاتمی می رسد] برگشتند به جای اول خود. عيبی هم ندارد. البته که هر کس بنا به معيارهای خود تصميم می گیرد و مسوول تصميم خويش است. اما وضع وقتی دگرگون شد که در دور دوم و همزمان با انتخابات دوم شوراها شعار تحريم [صد در صد] فضای سياسی را پر کرد. در شهر تهران که هنوز الگوی اصلی در انتخابات است گرفت و گروه در کمين نشسته توانست با پانزده در صد آرا شام شب ما را که اعتصاب غذا کرده بودیم بخورد چاق شود به انتخابات مجلس هفتم برود که در اين جا شورای نگهبان داور بود و ايستاده بود که انواع دوپینگ ها و کمک ها را بکند که کرد، و وقتی آن جناح که تابلوی خود را عوض کرده و به جای جناح راست [ یا بازار] که در دوران اصلاحات به مجامله تبديل به جناح محافظه کار شد، نام خود را گذاشتند اصولگرا، بر سر مجلس نشست. توان آن داشت که چنان پاس های محکمی به گروه ضد اصلاحات بدهد که حاصلش همان شد که شد در سوم تير پارسال. اما باز گمان بد نکنيم. مردم وفادار ماندند.

اتفاقا در انتخابات سوم تير تفکيک و جداسازی آمار نشان می دهد که پيروزی احمدی نژاد بيش تر حاصل اشتباهات رهبران اصلاحات بود که نتوانستند با هم ائتلاف کنند، ورنه کل آرای مردم در دوره اول انتخابات [جمع آرای دکتر معين، مهدی کروبی] برای پيروزی در دور اول هم کافی بود چه رسد که به هر حال قاليباف و مهرعلی زاده و هاشمی رفسنجانی هم در اين معامله به معنای چيزی نبودند که اينک رخ داده است. و اين جا ديگر نمی توان گفت خطای مردم بود. جناح راست با تابلوی جديد در گوشه ای کمين کرده بود و آن چه برسر جامعه ايرانی آمد نتيجه دویست و پنجاه هزار رای [تفاوت کروبی و احمدی نژاد] در دور اول انتخابات است، یعنی يک در صد آرا، بحث تقلب ها و بداخلاقی ها را فعلا ناديده می گیرم که حتما سهمش بيش از یک در صد بود و فغان آقای کروبی به جاست، اما به فرض سلامت کامل هم بايد گفت شعار تحريم وقتی از دهان عزیزانی در داخل و بزرگوارانی در خارج از کشور بلند شد نمی توان گفت که اين اندازه اثر نداشت. اما نمی توان و نبايد زيان اين انتخاب را به حساب تحريم کنندگان نوشت و بايد بيش تر از آن کسانی دانست که بازی سياسی را اداره می کردند و نامزد برمی گزیدند. سياست می ورزيدند.

اين قصه پرغصه بزرگی است و به اين سادگی و کوتاهی هم نمی توان بازش کرد. و خوب می دانم که به ويژه در دنيای مجازی [اينترنت] اکثريتی از کاربران با اين استدلال مخالفند و صد در صد را بيش تر خوش می دارند، اما بايد در همين فرصت اندک درهای ذهن خود گشوده و گفته باشم حالا که سياست ورزان دانستند و درس درست گرفتند و ائتلافی کردند، حالا که از آن بار بهای سنگينی به دوش مردم مانده بايد جامعه متوسطه شهری بجنبد و باز هم حلقه نجاتی بفرستد. گروه به دولت رسيده با حراج خزانه و سرمايه ملت دارد برای خود رای می خرد. اگر در انتخابات اين هفته، ترمزی به حرکت اين گروه [ منظورم دولت احمدی نژاد] است نزنيم ، به قول طنزنویس محبوب روئی کم نکنیم، برای چندين سال کارمان به تاخير می افتد.

اين ها همه گفتم که سهم خود ادا کرده باشم. و اين سند را نگاه می دارم تا در آينده وقتی – بودم یا نبودم – کسی از آن اتهام ها زد که امروز به روشنفکران نسل پيشين زده می شود، مدرکی برای دفاع داشته باشم. از خبرگان حرفی نمی زنم که موضوعی دیگرست و حکايتی ديگر. گرچه می فهمم که بعضی در آن هم رعایت ها می بینند، ولی باری از شدت سنگينی و دشواری در حوصله مان نیست. اما در انتخابات شوراها و به ويژه در شهرهای بزرگ، شرايط برد فراهم است، نسل جوان ايران برخلاف ما فرصت دارد که اشتباه خود را زود جبران کند. بايد رفت و رای داد و منسجم و ساماندهی شده هم رای داد. نه پراکنده .

 

*مسعود بهنود

لینک ثابت |

انتخابات

شنبه 1385/09/18-7 قبل از ظهر -کودک فهیم

 
ليست ائتلاف

 

چكيده سوابق علمي و اجرايي كانديداهاي ائتلاف اصلاح طلبان

 

نام

تحصيلات

اهم سوابق

سن

دكتر محمد علي نجفي

دكتراي رياضي

فوق ليسانس رياضي (MIT- امريكا)

ليسانس رياضي (دانشگاه صنعتي شريف)

معاون رئيس جمهور و رئيس سازمان برنامه و بودجه (سازمان مديريت)

وزير آموزش و پرورش

وزير آموزش عالي

استاد دانشگاه

عضو هيات امناي بنياد مردمي حمايت از اقشار آسيب پذير

55

احمد مسجدجامعي

ليسانس جغرافياي انساني (دانشگاه تهران)

وزير فرهنگ و ارشاد

مشاور رئيس جمهور در امورجوانان

مدير عامل مؤسسه بين المللي گفتگوي فرهنگ ها و تمدن ها

دريافت نشان فرهنگ و هنر (1375) و نشان خادم قرآن كريم (1380)

50

دكتر معصومه ابتكار

دكتراي ايمونولوژي (تربيت مدرس)

فوق ليسانس ايمونولوژي (تربيت مدرس)

ليسانس تكنولوژي‌پزشكي(شهيدبهشتي)

 

معاون رئيس جمهور و رئيس سازمان حفاظت محيط زيست

عضو موسس وهيات امناء مركز مطالعات وتحقيقات مسائل زنان

برنده جايزه قهرمان زمين سال 2006 سازمان ملل

استاد دانشگاه

46

مهندس قاسم  تقي زاده خامسي

فوق ليسانس مهندسي خاك و پي (دانشگاه  اميركبير)

ليسانس راه و ساختمان (دانشگاه ايالتي نيويورك)

گواهي دوره مديريت شهري از توكيوي ژاپن 

معاون شهردار اسبق تهران (مهندس كرباسچي)

معاون فني و عمراني استاندار خراسان

مديرعامل ورئيس هيات مديره سازمان آب تهران

مجري طرح هاي ملي از قبيل سدنمرود فيروزكوه، سد دامغان، سد كمال صالح اراك

مجري طرح تامين آب آشاميدني استانهاي تهران، سمنان، قم، قزوين ومركزي

51

دكتر پيروز حناچي

دكتراي مرمت شهري و باز‌زنده‌سازي شهرهاي تاريخي

فوق ليسانس معماري (دانشگاه تهران)

معاون وزير مسكن

معاون وزير علوم

دبير شوراي عالي شهرسازي

عضو شوراي عالي ترافيك

استاد دانشگاه

43

دكتر علي نوذرپور

دكتراي شهرسازي

فوق ليسانس برنامه ريزي شهري

ليسانس جامعه شناسي

مديركل دفتر برنامه ريزي عمراني وزارت كشور

رئيس مركز مطالعات برنامه ريزي شهري

معون سازمان شهرداريها و دهداري ها

46

زهرا صدر اعظم نوري

فوق ليسانس مديريت

شهردار منطقه 7 تهران (اولين شهردار زن ايران)

رئيس محيط زيست شهر تهران

مديرعامل فرهنگسرا خاوران

عضو شوراي عالي سياستگذاري بانوان وزارت كشور

44

مهندس افشين حبيب زاده

فوق ليسانس علوم سياسي

ليسانس مهندسي مکانيک

رئيس دانشگاه کار واحد تهران

مديرعامل اتحاديه مرکزی تعاونی های کارگران ايران (اسکان)

عضو هيات مديره ايلنا

مدرس دانشگاه

37

هادي ساعي

دانشجوي رشته تربيت بدني

داراي مدال هاي متعدد در مسابقات جهاني، المپيك، آسيايي و ملي

جوان نمونه كشور در سال83

مدير انجمن نخبگان ورزشي كميته نخبگان مجمع تشخيص مصلحت

همكاري با كميته ملي جوانان

30

مهندس حسن كريمي

ليسانس مهندسي عمران

معاون عمراني استانداري هاي تهران، فارس، كهگيلويه وبويراحمد، زنجان، بوشهر

عضو هيات مديره نظام مهندسي تهران

50

اسماعيل دوستي

ليسانس مديريت دولتي

استاندار كهگيلويه وبوير احمد

نمايند مردم در مجلس شوراي اسلامي (دوره پنجم)

فرماندار دلفان

شهردار خرم آباد، اليگودرز، كوهدشت

شهردارنمونه كشور در سال 1368

48

الهه راستگو

فوق ليسانس مديريت آموزشي (دانشگاه علامه طباطبايي)

ليسانس مديريت وبرنامه ريزي آموزشي (دانشگاه علامه طباطبايي)

 

نمايند مردم در مجلس شوراي اسلامي (دوره پنجم)

مديركل اشتغال زنان وزارت كار

15 سال سابقه كار در سطوح مختلف وزارت آموزش وپرورش

44

عباس ميرزا ابوطالبي

فوق ليسانس مديريت دولتي

 

استاندار كهگيلويه و بويراحمد

نمايند مردم در مجلس شوراي اسلامي (دوره سوم)

معاون استاندار زنجان

مديركل امور اداري نخست وزيري

فرماندار و شهردار قزوين

مشاور برنامه ريزي و مطالعات راهبردي شهرهاي جديد

عضو هيات رئيسه فدراسيون شطرنج

52

سيد كامل تقوي نژاد

فوق ليسانس مديريت سيستمها

ليسانس برنامه ريزي اجتماعي

معاون وزير اقتصاد

معاون وزير تعاون

رئيس سازمن مديريت وبرنامه ريزي گيلان

مديركل برنامه وبودجه سازمان ثبت احوال

 

مهندس سيدشهاب الدين طباطبايي

ليسانس مهندسي صنايع (دانشگاه علم وصنعت)

سرپرست روزنامه شرق در کيش

مديرعامل موسسه نسل سوم

دبير همايش هاي مختلف

 

31

لینک ثابت |

برگی بر باد83

دوشنبه 1385/09/13-6 بعد از ظهر -کودک فهیم

 

کباب‌ِ چرب‌ِ پایتخت‌

کبک‌ بودیم‌ وُ کلاغ‌ شدیم‌ ، خورشید بودیم‌ چراغ‌ شدیم‌
 جنگل‌ بی‌ حصار بودیم‌ ، حالا یه‌ دونه‌ باغ‌ شدیم‌
 چشمامون‌ُ بسته‌ بودیم‌ یه‌ سفره‌ی‌ بزرگ‌ِ شهر
 دست‌ که‌ به‌ سفره‌ رفت‌ ولی‌ با یه‌ ملاقه‌ داغ‌ شدیم‌
 
 گندمای‌ مزرعه‌مون‌ خوشه‌های‌ طلایی‌ داشت‌
 دستای‌ ما تو دل‌ِ خاک‌ نهال‌ِ سادگی‌ می‌کاشت‌
 آب‌ِ زلال‌ِ چشمه‌مون‌ شیرِ ستاره‌ بود ولی‌
 قصه‌ی‌ چاه‌ِ آب‌ِ شهر فکرا رُ راحت‌ نمی‌ذاشت‌
 
 مش‌ رمضون‌ ! دیدی‌ تو شهر رو گُرده‌ی‌ ما زین‌ زدن‌ ؟
 دیدی‌ که‌ پهلوونا رُ با یه‌ کلَک‌ زمین‌ زدن‌ ؟
 غول‌ِ سیاه‌ِ وسوسه‌ غیرت‌ِ ما رُ خورده‌ بود.
 کباب‌ِ چرب‌ِ پایتخت‌ گوشت‌ِ الاغ‌ِ مُرده‌ بود.
 
 چشمه‌ بودیم‌ سراب‌ شدیم‌ ، بره‌ بودیم‌ کباب‌ شدیم‌
 ستاره‌ بودیم‌ توی‌ شب‌ اما یهو شهاب‌ شدیم‌
 تو غربت‌ِ آهن‌ُ دود کوه‌ غرورمون‌ شکست‌
 کوپن‌فروش‌ِ خسته‌ی‌ میدون‌ِ انقلاب‌ شدیم‌
 
 دیدی‌ چه‌ ساده‌ گم‌ شدن‌ آرزوهامون‌ توی‌ باد ؟
 آخ‌ ! چی‌ می‌شه‌ که‌ نون‌ِ دِه‌ باز توی‌ سفره‌مون‌ بیاد ؟
 اما نه‌ پای‌ رفتن‌ُ نه‌ روی‌ برگشتنی‌ هست‌
 زندگیمون‌ همین‌ شده‌ ، خنده‌ کم‌ُ گریه‌ زیاد
 
 مش‌ رمضون‌ ! دیدی‌ تو شهر رو گُرده‌ی‌ ما زین‌ زدن‌ ؟
 دیدی‌ که‌ پهلوونا رُ با یه‌ کلَک‌ زمین‌ زدن‌ ؟
 غول‌ِ سیاه‌ِ وسوسه‌ غیرت‌ِ ما رُ خورده‌ بود
 کباب‌ِ چرب‌ِ پایتخت‌ گوشت‌ِ الاغ‌ِ مُرده‌ بود

 


خسته شدم....

خسته‌ شدم‌ بسکه‌ دلم‌ دنبال‌ِ یه‌ بهونه‌ گشت‌
 بسکه‌ ترانه‌ خوندم‌ وُ برگ‌ِ زمونه‌ برنگشت‌
 بازم‌ کلاغ‌ قصه‌ها رفت‌ُ به‌ خونه‌ش‌ نرسید
 یکه‌ سوارِ عاشق‌ُ هیشکی‌ تو آینه‌ها ندید
 
 حادثه‌ی‌ عزیزِ من‌ ! تنها تو موندنی‌ شدی‌
 بین‌ِ همه‌ ترانه‌هام‌ تنها تو خوندنی‌ شدی‌
 دستای‌ سردم‌ُ بگیر ! سقف‌ِ ما دیوار نداره‌
 یه‌ روز تو قحطی‌ِ غزل‌ ، دنیا ما رُ کم‌ میاره‌
 
 من‌ آخرین‌ رهگذرم‌ تو این‌ خیابون‌ِ بلند
 دیر اومدم‌ که‌ زود برم‌ ، دل‌ به‌ صدای‌ من‌ نبند
 یه‌ روز توی‌ برق‌ چشات‌ خورشیدُ پیدا می‌کنم‌
 آی‌ شب‌ِ تارِ سوت‌ُ کور ! به‌ آرزوی‌ من‌ نخند
 
 حادثه‌ی‌ عزیزِ من‌ ! تنها تو موندنی‌ شدی‌
 بین‌ِ همه‌ ترانه‌هام‌ تنها تو خوندنی‌ شدی‌
 دستای‌ سردم‌ُ بگیر ! سقف‌ِ ما دیوار نداره‌
 یه‌ روز تو قحطی‌ِ غزل‌ ، دنیا ما رُ کم‌ میاره

یغماگلرویی


نظر یادت نره

 

 

 

لینک ثابت |

برگی بر باد82

یکشنبه 1385/09/12-8 قبل از ظهر -کودک فهیم

 

هیچکس

چی‌ بخونم‌ وقتی‌ چشم هایم‌ از  گریه‌ خیسه‌ ؟
 وقتی‌ هیچکس‌ نمی‌تونه‌ غصه‌هایم‌ُ را بخونه !
 چی‌ بخونم‌ وقتی‌ فریادم با سکوتم‌ فرقی‌ نداره‌ ؟
 وقتی‌ هیچکس‌ نمی‌تونه‌ تورا پیشم بیاره‌ !
 
 شب‌ِ بی‌ همدم‌ ، شب‌ِ بلندِ تنهایی‌ !
 تو که‌ با من همنفسی‌ ، بگو کجای‌ ؟ 
گریه‌ی‌  شبانه من‌ ، شب‌ِ سیاه‌ِ تو‌ !
 غم‌ِ رفتن‌ِ تو ،‌ دشنه‌ی‌ به قلب من !
 
 چی‌ بگم‌ ‌که  ترانه‌ بی‌تو جلوه‌یی‌ نداره‌ ؟
 وقتی‌ آواز مرا‌ُ تنها توی‌ کوچه‌ها جا میذاره‌ !
 وقتی‌ توی‌ آسمونم‌ ستاره‌ای‌ نیست‌ !
 وقتی‌ که‌ بغضم‌ جُز شکستن‌ چاره‌ای‌ ندارد‌ !
 چی‌ بخونم‌ وقتی‌ هیچکس‌ را ندارم!
 وقتی‌ غربت‌ِ صدام‌ُ را کسی‌ نفهمید !

 

 

لینک ثابت |

برگی بر باد81

چهارشنبه 1385/09/08-3 بعد از ظهر -کودک فهیم

 

هی‌ بازیگر ! گریه‌ نکن‌ ! ما همه‌مون‌ مثل‌ِ همیم‌ !
 صبحا که‌ از خواب‌ پا می‌شیم‌ نقاب‌ به‌ صورت‌ می‌زنیم‌ !
 یکی‌ معلم‌ می‌شه‌ وُ یکی‌ می‌شه‌ خونه‌به‌دوش‌ !
 یکی‌ ترانه‌ ساز می‌شه‌ ، یکی‌ می‌شه‌ غزل‌فروش‌ !
 یکی‌ رئیس‌ِ کارخونه‌ ، یکی‌ یه‌ قاتل‌ شرور !
 یکی‌ وکیل‌ ، یکی‌ وزیر ، یکی‌ گدا ، یکی‌ سپور !
 کهنه‌ نقاب‌ِ زنده‌گی‌ تا شب‌ رو صورتای‌ ماس‌ !
 گریه‌های‌ پُشت‌ِ نقاب‌ مثل‌ِ همیشه‌ بی‌صداس‌ !
 
 هر کسی‌ هستی‌ یه‌ دفه‌ قَد بکش‌ از پُشت‌ِ نقاب‌ !
 از رو نوشته‌ حرف‌ نزن‌ ، رهاشو از پیله‌ی‌ خواب‌ !
 نقشه‌ی‌ یه‌ دریچه‌ رُ رو میله‌ی‌ قفس‌ بکش‌ !
 برای‌ یک‌بار که‌ شده‌ جای‌ خودت‌ نفس‌ بکش‌ !
 
 کاشکی‌ می‌شد تو زنده‌گی‌ ما خودمون‌ باشیم‌ُ بَس‌ !
 تنها برای‌ یک‌ نگاه‌ ، حتا برای‌ یک‌ نفس‌ !
 تا کی‌ به‌ جای‌ خودِ ما نقاب‌ِ ما حرف‌ بزنه‌ ؟
 تا کی‌ سکوت‌ُ رَج‌ زدن‌ ، نقش‌ِ نمایش‌ِ منه‌ ؟
 آی‌ نمایشنامه‌نویس‌ ! نقش‌ من‌ُ به‌ من‌ بده‌ !
 نقش‌ِ جدال‌ِ آخرِ تن‌ به‌ تن‌ُ به‌ من‌ بده‌ !
 می‌خوام‌ همین‌ ترانه‌ رُ رو صحنه‌ فریاد بزنم‌ !
 نقابم‌ُ پاره‌ کنم‌ ، جای‌ خودم‌ داد بزنم‌ !
 
 هر کسی‌ هستی‌ یه‌ دفه‌ قَدبکش‌ از پُشت‌ِ نقاب‌
 از رو نوشته‌ حرف‌ نزن‌ ، رهاشو از پیلة‌ خواب‌
 نقشة‌ یه‌ دریچه‌ رُ رو میلة‌ قفس‌ بکش‌
 برای‌ یک‌ بار که‌ شده‌ جای‌ خودت‌ نفس‌ بکش‌

 

 *یغما گلرویی

لینک ثابت |

حکایتی دگر ....2

دوشنبه 1385/09/06-8 بعد از ظهر -کودک فهیم

نامه ای به خدا یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود : خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام. اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن..... کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند... همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا ! همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود: خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!!!

لینک ثابت |

برگی بر باد80

یکشنبه 1385/09/05-10 قبل از ظهر -کودک فهیم

شبها تو تموم‌ شهر دو تا چراغ روشنه
 یکی‌  تویی‌ ،  یکی‌‌ِ منم‌
 ما ‌ دوتا ستاره‌ می‌درخشیم‌ 
 نبض‌ِ نفسم‌ تنها برای‌ تو می‌زنه‌
 


 ما دوتا پولکیم‌ رو ترمه‌ سیاهی
 یه‌ شب‌ با دوتا ماه‌یم
 نکنه‌ یه‌ شب‌ ستارهت روشن‌ نباشه
 نکنه‌ یه‌ وقت‌ من‌ُ جا بذاریتو غربتت‌  


 
 بین‌ ما دو تا یه‌ پُل‌ از عشقه
 جاده‌‌ روشن بین ما‌ِ  عاشقانه‌هایماست‌
 بین‌ِ آوازِ من‌ُ و دل‌ِ تو فاصله ای‌ نیست‌ 
 تپش‌ِ ترانه‌ها رها تر  از این  بهانه‌هاست‌
 
 

 

لینک ثابت |

برگی بر باد79

پنجشنبه 1385/09/02-6 بعد از ظهر -کودک فهیم

به خاطر آور  آن شب به برم
 گفتی  بی تو ، ز دنیا بگذرم
 کنون جدایی بین ماست
 پیوند. شکسته بین ما
گریه می کنم
 با یاد تو
 که به نیمه شب ها
 رفته ای و من
 بی تو مانده ام
 غمگین و تنها
 بی تو خسته و
 دل شکسته ام
 اسیر دردم....
 

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.